
«امیر»، به قول خودش، از جیب بچه پولدارها بارش را بسته. او هم حالا دیگر دارد کم کم به یکی از همین بچه پولدارها تبدیل می شود؛ موضوعی که البته گفتنش برایش خیلی سخت است و برای همین هم خیلی سخت راضی می شود تا یک ساعت از یک روز عصر بهاری اش را به کافه ای در مرکز شهر بیاید. سوئیچ «بی ام و»اش را بیندازد روی میز شیشه ای وسط کافه و از روزهای نداری اش بگوید که گذشتند و روزهای پولداری اش که یکی یکی از راه می رسند: «من هم مثل خیلی ها همیشه دوست داشتم که پولدار باشم. مگر کسی هم هست که از پول بدش بیاید؟ البته ...
ادامه مطلب